خلاصه ما که اینهمه راه آمده بودیم به خاطر دوستی و مهر و صفا بدون هیچ قصد و نیتی تو دلمان خداحافظی دادیم و از طرفی تنها یک هفته هم به پایان برنامه مانده بود دیگه بخوایم نخوایم باید از هم جدا می شدیم ولی خوب نه به این شکل... به هرحال با اینکه تو طول این شیش ماه برنامه دو فصل به شدت به ایشان و بخصوص شب های خاطره انگیز خوشی ک باهم داشتیم (مثلأ شبی که از گل هدیه ما کلی تعریف کردند یا شبی که شله زرد با دوستان داشتیم بهترین شب برنامه بود ) به هر حال من دختر قوی بودم و بلد بودم با شرایط کنار بیام؛نزدیک عید بود و خودم با خانه تکانی و کار مشغول کردم تا ... شب اول شب جمعه بود ک تابهار شرو شد ( استثنا این پنجشنبه جمعه برنامه رو آنتن بود )برنامه ی روند عادی داشت و البت تو نمایش ممو گفتن ک دلبر قهر کرده نیستش (دلبر مثلا نقش زن ممو بود ک البته ی نقش خیالی بود خخخ ) شب بعد اما آقای م انگاری ی کم عصبانی بودند و تو مناجات اول برنامه اسم خانومه آوردن البته قشنگ معلوم بود از لج بود؛برنامه تمام ک شد رفتیم بخوابیم ک من اصلا هرچه تقلا کردم خوابم نبرد؛نمی دانم چم شده بود نفسم بند امده بود و ی حس عصبانیتی سراسر وجود منو گرفته بود و من تا صبح مثل دیوانه ها همش بدوبیراه می گفتم ک تمام شد ک شد و خوب یادم هست که همه عصبانیتم رو هم داشتم رو کاغذ پیاده می کردم و صب ک شد ساعت هفت نشده دس برده بودم برای تلفن ک همه اون دری وری ها بگم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! فک می کنید این آدم من بودم نه نه نه من نبودم؛منی ک اول و آخر برنام (البته غیر زنگ اول ک گفتم تعریف از دکور و اسم برنامه بود )فقط و فقط سه بار 162 گرفتم اونهم ب هزار جان کندن حالا داشتم چ کار میکردم ؟؟؟؟؟؟!!!!!!! درثانی من ک بی خیال شده بودم پس این حال من چ بود؟ بله اونشب من نبودم و در حقیقت اینقد حس و حال ما به دوستانمون نزدیک شده بود احساس ناراحتی و غمی ک داشتند به ما هم می رسید!!!!!! به هرحال خدا خواست و ما دست گل ب آب ندادیم خخخخ شب شنبه هفته اخر برنامه بود ک آقای مجری با خواندن آیه "10 سوره کهف " برنامه شرو کردند؛بنده خدا هر حرفی یا داستانی یا اهنگی پخش میشد من می گفتم برا ما ک نیست برای خانم و خانواده ق هست خخخخخخخخ شب یکشنبه رفت؛شب دوشنبه آقای م تک و تنها برنامه اجرا کردن بدون حضور هیچکدام از بچه های نمایش و اهنگ انتخابی اونشب هم دقیق یادم هست اهنگ باور کن مرد تنها را بود خخخخخخخ اما من چ کاری از دستم ساخته بود؛اسم زنگ هم نیارید ک ب هیچ وجه من الوجوه غرورم اجازه نمی داد خودم کوچیک کنم؛به حد کافی تو این چندماه خواری و خفت کشیده بودم برا رضایت و خوشحالی آقا؛دیگه از دست من کاری ساخته نبود هرچند دلم نمی خواست برنامه اینجوری ب اخرش برسه اما خوب کاری نمیشد کرد؛شب سه شنبه ک دیگه شمارش معکوس پایان برنامه شرو شده بود حرف از سن و سال إقای م و اون مورد ک... یعنی مثلا من با این شرایط خاص و چ به اون دختر خانوم خخخخخخخخ آقای مجری هم ک هر چند وقت ی بار هی می گفت نه من مطمئنم دلبر برمی گرده با ما قهر نیست آها یادم رفت از هشدار اول آقای مجری بگم ک در مناجات اول برنامه گفتن:به نام خدایی ک پرده بر عیب دیگران می پوشاند و هرگاه بنده ایی و دوباره تکرار کردن البته با حالت هشدار انگشت اشاره دست راستشون ک نشانه تأکید بود ک هرگاه بنده ایی بخواهد به سویش باز گردد او را می پذیرد و در کمال سخاوت او را می بخشد ! خندم گرفته بود حالا مگه ما کی بودیم ک باشیم یا نباشیم ! اعتنایی نکردم تا اینکه رسیدیم به شب چهارشنبه یکساعت قبل شرو برنامه حالم بد شد تپش قلب داشتم و شاید باورتان نشه اما بی اختیار اشک می ریختم؛ابجیم فهمید حالم بد شده گفت باز چته تو !گفتم نمی دانم فقط مطمئنم برنامه حالش خوش نیست ؛گفت قران بخوان حالت خوب شه؛ گفتم تو برو برنامه شرو شد خبرم کن؛وقتی ساعت نه و رب شد و برنامه شرو نشد ابجیم ی نگا بهم کرد و با تعجب گفت برنامه شرو نشده پنج دیقه دی دیقه ی رب بعد ساعت نه و نیم ک شد برنامه بالأخره رفت رو آنتن!!!!!!! آقای م مناجأت اول إیه الا بذکر الله تطمئن القلوب خواندن و نمایش طنز نداشتن و بچه ها همه ناراحت بودن؛اونشب ی قابلمه سمنو اورده بودن تو استدیو تو ظرف ی بار مصرف پخش می کردن و خوردن؛ آقای م اونشب خیلی حرف نزد اگرم بود با خوشحالی نبود؛من ک تحمل دیدن غم و ناراحتی دوستامونو نداشتم گفتم باید ی کاری کرد؛ مادرم هم گفت چطوره ی نامه تشکر و خداحافظی از برنامه بنوسیم؛گفتم عالیه فکر خوبیه ؛ی نامه تشکر نوشتیم و فرداش بردیم صداوسیما؛ شب ک برنامه شرو شد آقای مجری و بچه ها واحد نمایش همه شاد بودند و بازم مثل گذشته می خندیدند . فرداشب شب خداحافظی بود با بهترین دوستان زندگی مان ؛بغض گلو همه گرفته بود اما چ کار میشه کرد به هر حال هر سلامی خداحافظی داره ؛ دقایق اخر برنامه همه بچه ها خداحافظی کردند جز آقای م ک خوب یادمه حتی به دوربین نگاه هم نکردند و سرشون پایین انداختند (انگار از همون اول خووووووووووووووب می دانستند آمدنی نیستند !!!) بدون خداحافظی گفتند: شاد باشید و رفت... رفت... رفت... رفت... . ... پایان


برچسب:
نویسنده: میلاد محمدی
تاريخ: يکشنبه
4 مهر
1395 ساعت: 8:43