خاطره ایی از نحوه شهادت شهید محمدجواد لقمانی و دوست همرزمش...
-
تاریخ: 1405/5/6 ساعت: 11:30
(چون ایشان عادت داشتند دوشنبه ها و پنج شنبه ها را روزه می گرفتند) به شهادت می رسند واما دوست داییم به دل نگرانی زن و بچه اش با ناراحتی و نارضایتی قبول می کنه و آزاد میشه ...ایشان اول به خانه مادربزرگ بنده میان و داستان را تعریف می کنند و خبر شهید را هم به خانواده می رسانند؛ اما شوق شهادت حتی برای ...
تو ماندنی نبودی ...
-
تاریخ: 1405/5/6 ساعت: 11:30
از خدا پنهان نبود از تو چه پنهان یکی بود که بود که بی دلیل بودبی هوا دوستت داشتکه نگاهش بعد از خدا تنها تو را می دید ...در یــــادت بماند !با خنده هایت گل از گلش می شگفتبا بغض هایت گریه می کردکه هر روز با دعای خیر راهی ات می کردهر شب خستگی هایت را شانه بوددر یـــادت بماند !تو یک "من" داشتی که همه جو...
حکایت امتحان شاهزاده برای انتخاب همسر...
-
تاریخ: 1405/5/6 ساعت: 11:30
دختر جواب داد : می دانم هرگز مرا انتخاب نمی کند ، اما فرصتی است که دست کم يک بار او را از نزديک ببينم .روز موعود فرا رسيد و شاهزاده به دختران گفت : به هر يک از شما دانه ای می دهم ، کسی که بتواند در عرض 6 ماه زيباترين گل را برای من بياورد ، ملکه آينده چين می شود .دختر پيرزن هم دانه را گرفت و در گلدان...
شعر کردی_انتظار
-
تاریخ: 1405/5/6 ساعت: 11:30
زستان وا رویی به هاریش هات تو هه ر نه هاتی ژهری تالی چاوه روانیت دامی تو له جیاتی ئه ی تو خو نازانی ده ردی چاوه روانی تا چه ن به ئازاره برک و اش و ژانی گیانا بو نه هاتی عازیز بو نه هاتی نه تپرسی هه والم اش و مه رگه ساتی شه و نیه ئه گه ر جاری خه ونت پیوه نه بینیم وا ئه زانم له باوشم دای له سه ر سه ری...
عهد بسته ایم تا زنده ایم حتی یک لحظه بدون هم زندگی نکنیم...
-
تاریخ: 1405/5/6 ساعت: 11:30
ما یک روحیم در دو جسم مثل شعر و آواز در یک رسته ایم دونیاش ناتونی لیکمان کاتهوهمهگهر خوا بو خوی بمان باتهوه دونیاهم نمیتونه مار ازهم بگیرهمگه اینکه خدا ما را پیش خودش ببره ئیمه پهروهردهی یهک خول وئاوین بو تهنیا ساتیک بی یهکتر نابین ما پروردۀ یک آب و خاکیم حتی برای یه ساعت از هم جدا نمیشیم ...
گاه از می پرسند از من, "عاشقش" هستی هنوز؟!
-
تاریخ: 1396/6/22 ساعت: 14:01
گاه می پرسند از من "عاشقش" هستی هنوز؟ بی تفاوت بودنم را گریه میریزد بهم...برچسبها: فریبرز عرب عامری تاريخ : دوشنبه پنجم مهر ۱۳۹۵ | 17:38 | نویسنده : R |
السلام علیک یا اباعبدالله
-
تاریخ: 1395/7/11 ساعت: 17:52
السلام علیک یا اباعبدالله الحسین(ع)
-
تاریخ: 1395/7/11 ساعت: 17:52
زن ها نمی روند...تنها از هر آنچه که هست دست می کشند!
-
تاریخ: 1395/7/9 ساعت: 16:58
عهد بسته ایم تا زنده ایم,حتی یک لحظه بدون هم زندگی نکنیم...
-
تاریخ: 1395/7/9 ساعت: 16:58
ئیمه گیانیکین له دو جهستهدا وهک شیعروئاواز له یهک بهسته دا ما یک روحیم در دو جسم مثل شعر و آواز در یک رسته ایم دونیاش ناتونی لیکمان کاتهوه مهگهر خوا بو خوی بمان باتهوه دونیاهم نمیتونه مار ازهم بگیره مگه اینکه خدا ما را پیش خودش ببره ئیمه پهروهردهی یهک خول وئاوین بو تهنیا ساتیک بی یهکتر نابین ما پرور...
چگونه تو را فراموش کنم؟!تو با همه چیز در آمیخته ایی..............
-
تاریخ: 1395/7/8 ساعت: 14:22
چگونہ تو را فراموش كنم اگر تو را فراموش كنم، بايد سالهايے را نيز كہ با تو بودهام فراموش كنم دريا را فراموش كنم و كافہها را و غروب را و باران را اسبها و جادهها را بايد دنيا را زندگے را و خودم را نيز فراموش كنمu200e!u200e تو با همہ چيز درآميختہاے ...! رسول یونان
آنجا که عشق فرمان می دهد،محال سر تسلیم فرو می آورد...
-
تاریخ: 1395/7/8 ساعت: 14:22
من...
-
تاریخ: 1395/7/8 ساعت: 14:22
من زخمهای بی نظیری به تن دارم اما ... تو مهربان ترینشان بودی عمیق ترینشان عزیزترین شان بعد از تو آدم ها تنها خراش های کوچکی هستند که تو را از یادم ببرند اما نمی برند... تو بعد از هر زخم تازه ای دوباره باز می گردی و هر بار عزیزتر از پیش هر بار عمیق تر…
تو ماندنی نبودی ... !
-
تاریخ: 1395/7/8 ساعت: 14:22
تو ماندنی نبـــودی ... ! از خدا پنهان نبود از تو چه پنهان یکی بود که بود که بی دلیل بود بی هوا دوستت داشت که نگاهش بعد از خدا تنها تو را می دید ... در یــــادت بماند ! با خنده هایت گل از گلش می شگفت با بغض هایت گریه می کرد که هر روز با دعای خیر راهی ات می کرد هر شب خستگی هایت را شانه بود در یـــادت ...
گاه از می پرسند از من, "عاشقش" هستی هنوز؟!
-
تاریخ: 1395/7/8 ساعت: 14:22
گاه می پرسند از من "عاشقش" هستی هنوز؟ بی تفاوت بودنم را گریه میریزد بهم...
مولانا
-
تاریخ: 1395/7/8 ساعت: 14:21
داستانu200f"u200f87u200f"u200f
-
تاریخ: 1395/7/4 ساعت: 8:43
خلاصه ما که اینهمه راه آمده بودیم به خاطر دوستی و مهر و صفا بدون هیچ قصد و نیتی تو دلمان خداحافظی دادیم و از طرفی تنها یک هفته هم به پایان برنامه مانده بود دیگه بخوایم نخوایم باید از هم جدا می شدیم ولی خوب نه به این شکل... به هرحال با اینکه تو طول این شیش ماه برنامه دو فصل به شدت به ایشان و بخصوص شب...
اینبار نوبت توست که درکم کني...
-
تاریخ: 1395/7/4 ساعت: 8:43
اگر وقت نداری بامن صحبت کنی، درکت میکنم. اگر وقت نداری مرا ببینی، درکت میکنم. اگه وقت نداری حالم را بپرسی، درکت میکنم. اما اگر دیگه دوستت نداشتم!! این بار نوبت توست که: درکم کنی...
آهنگ له بیستون وارانه وارانه ایشن اشک دو چاوی فرهاد سرگردانه
-
تاریخ: 1395/7/4 ساعت: 8:43
Unknown Artist - Unknown Album - 01. Track 1.mp3 - 12.4 MB
حکمت حضور بعضی آدمها در زندگی تان را فقط خدا و او که باید بداند؛می داند...
-
تاریخ: 1395/7/4 ساعت: 8:42
سالهای سال خود را مقید یک "عشق خیالیu200f"u200f کردن کار هر کسی نیست... اما می دانی سخت تر از اون چیه؟ اینکه وقتی تو داری به هزاااار جان کندن میخواهی به تماااام دنیا بگی که به همین خیالشم راضی هستیu200f!u200f سرش با همه بجنگی؛ با پدرت با مادرت با خودت و حتی با خودشu200f!u200f چه دردی داره وقتی سالها...